۱. آره. همون سالها باید میرفتم سنتور یاد میگرفتم و تو مسیر برگشت, تو اون کتابفروشی توی میدون, کنار دست اون دختره می ایستادم به توضیح و تعریف کتابا. باید همون سالها از اول مهر شروع میکردم به خوندن طراحی, گاهی هم سر میزدم به گروه موسیقی و وسط افت و خیز بی مورد صداشون, منم پیشنهاد میدادم. باید ادامه میدادم سیاه و سپیدی رو و ممتاز رو میگرفتم. یا بجای همه اینا, تو کلاس صخره نوردی با هانیه سر سرعت و تکنیک, کل کل میکردم. خدایا ... یعنی من دارم چکار میکنم تو این دنیا که روحم مثل یه پرنده اسیر, مدام خودش رو به در و دیوار میکوبه و وقتی ناامید میشه, یه گوشه کز میکنه. یا آخر داستان از این همه دور زدن باطل, دق میکنه ...
۲. صائب تبریزی
برچسب:
نویسنده: میلاد سلطانی